تبليغاتX
یه دونه آرش

یه دونه آرش

میخواستم کلاس ۵شنبه و کلاس خارج از برنامه جمعه رو بپیچونم برم خونه آقا نادر گل به استاد عزیز دل که یه دختر کوچیکتر از منه اس ام اس دادم که آآآآآآآآآآآآآه ای استاد راستش من ام اس دارم باید ۴شنبه شب برم بیمارستان کرتن بگیرم تا شنبه اشکال نداره نیام دانشگاه که؟اس داده که آرهههههههههههه؟برادر خودمم ام اس داره پاشو بیا خودتو لوس نکن بابا!!!!!!!!!!!!!!! خانوم آقا منو میگی کش اومدم.اما یه چند دقیقه بعد اس داد که چند وقته که گفتم ۱۲ساله و خلاصه مهمونیه خوبی بود.ایشالا ۶نمره رو بدههههههههههههههههههه

یه زمانی گربه ها از آدما میترسیدن الانا نیگاشون کنی میگن چیه بد نیگا میکنی.حالا امروز رفتم تو حیاط دارم درس میخونم خسته شدم نشستم رو پله که یه ۴.۵ تا گنجیشک ۲متریم نشستن به برنج خوردن.چرا از من نترسیدن بابا

دلم یه شادی واقعی میخواد.مدتهاست که از ته دل شاد نشدم

با کسری سوار مترو شدیم اما خیلیها منتظر مونده بودن.این یعنی قطار بعدی سریع السیره.اما ما سوار شدیم چون خیلی خلوتتره.تو این بین دو تا دختر اومدن از ما پرسیدن ببخشید این سریع السیره؟که فرتی کسری گفت بله بشینید الان حرکت میکنه.اینام جلوی ما دو تا رو صندلیه رو به روای نشستن.وقتی تو ایستگاه بعدی واستاد یکیشون گفت اااااااااااااا آقا دروغ گفتین؟کسری هم گفت بلههههههههههه.دختره گفت چرا؟برا اینکه نرین از قطار بیرون دیگه.دختره خندش گرفت.خلاصه دانشجوی کامپیوتر کرج بودنو این حرفا!!!!!!!!!!! به جان خودم اگه فکر کنی من بهشون گفتما.جان خودم کسری گفت

بهم گفت آخ دلم شمال میخواد.گفتم با دوس پسرت؟گفت پ ن پ با تو.ایکبیری!!!!!!!!!

راستی اینکه شماره موبایل استاااااااااااااااااااد دست من چی کار میکنه به خودم مربوطه

سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی         یعنی فراموشی فراموشی فراموشی

سیگار نکشین جیزه

دلم خواست همینجوری بگم شاهین نجفی 

قرار نبود آپ کنما همینجوری شد

معشوقه ام بودی هستی نخواهی بود

 

{سبز باشید}

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت23:45توسط آرش |
اینکه امروز امتحان گرفت اونم بدون اعلام قبلی مهم نیست

اینکه امروز تو دانشگاه کلی خندیدیم سر جلسه از اینکه هیچی بلد نبودیم هم مهم نیست

اما اینکه این دختره که اخلاقش افتضاحه با همه دعوا داره با من کلی خوبه مهمه

اینکه یک ماه  با من در کمال تعجب همه میگفتو میخندیدو خلاصه خوب بود و همه میگفتن ای شیطون هم مهمه

و اما اینکه امروز شیما گفت بابا این نامزد داره دیگه خیلی مهمههههههههههههه

خوب من دچار شیییییییکست عشقی شدم اعصاب مصاب ندارماااااااااااااااا

آخه چرا با دل ساده پسر مردم بازی میکنین!!!!


{سبز باشید}

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت18:14توسط آرش |
اینم یکی از دوستام گفته به اسم دریا.خیلی به دلم نشست.سلیقست دیگه


خیاطی


رشته های کینه را با میلهای درد میبافیم

نخهای نیاز را با سوزنهای عشق میدوزیم

زمین را به آسمان میدوزیم

آسمان و ریسمان میبافیم

هم قواره نمیشود


زندگی را که برش میزنیم

سر نخ را گم میکنیم

الگو را پیدا نمیکنیم


میدوزیم.میبافیم

میبریم و میدوزیم

بی قوارگی را بر تن عریانمان


دست آویزمان چرخ است

می چرخیم میچرخیم

تق تق تق تق 

تق تق تق تق


مرسی دریا

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت22:59توسط آرش |
امروز دریا گفت همیشه یه جای کار میلنگه.فکر کنم درست گفت
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت0:19توسط آرش |
وقتی از خونه میرم بیرون به اطرافم خوب نگاه میکنم.به رفتار انسانها.افراد مختلفی که گرفتارن تو مشکلات زندگی.به پیر مردی که تو مترو ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه شب روزنامه همشهری میفروشه.به پسر جوانی که تو مترو لواشکای بسته ایه واقعا خوش مزه ای میفروشه.به پیر مردی که کفشای کهنه پشت خوابیدشو در میاره و پاهاشو دراز میکنه رو صندلیه جلوش و خوابش میبره و بعد وقتی به ایستگاه کرج میرسیم سراسیمه از خواب میپره و با نگرانی به اطرافش نگاه میکنه و بعد خوشحال میشه که تو ایستگاه خواب نمونده.به پسر جوانی که با بی ملاحظه گی به آهنگ موبایلش بدون گوشی گوش میده.به دختری که همش اس ام اس بازی میکنه و هر چند وقت یه دفه میخنده.به بیرون نگاه میکنم در حالی که دارم به شاهین گوش میدم {معشوقه ام بودی هستی نخواهی بود}.خودم رو تو شیشه پنجره میبینم.نمیدونم چرا حس میکنم غمگینم.نه حتما امکان نداره دلم براش تنگ شده باشه.کرج ساعت ۱۲ شب هوا خنکه.مثل همیشه پیاده به سمت خونه بقالی بازه و من بستنی میخرم از اون گروناش!!!! نوشابه بدون قند تخمه مز مز و شکولات.قیمتشو یادم رفت وگرنه میگفتم که ای وای چه گرونی ای حاکم شده.ساعت ۱۲:۱۵ شب دو دختر تو پارکن.ههههههههههههههههههههههی آقا پسر چه خبرا؟جواب میدم سلامتی رهبر.بی پروا میخندن میگن قربون بچه بسیجی.اینو از اون ور خیابون میگن.یاد کسری میفتم که تعریف میکرد با افتخار که زنی رو برده خونه و زنه خواهش میکرده بعد از کارشون بذاره زیر تختش بخوابه.وای که چقدر نارحت کنندست

امروز اومده بود وسط باغچه تو سایه ولو شده بود و من دورش میگشتم.گربه ماده رو میگم.یعنی مخشو زدم توووووووووپ

به افتخار اون کارگری که ۱میلیارد تومنو پیدا کردو پس داد

سبز باشید

+نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت22:45توسط آرش |